آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

آبان 96

1396/8/10 10:27
نویسنده : مامان رویا
346 بازدید
اشتراک گذاری

 

پسرم هر روز شیرین تر از دیروز و عاقلتر و البته گاهی اوقات رو اعصاب تر از روز قبل میشیخندونکخندونکخندونک روز به روز میگذره احساس میکنم پسرم دیگه داره بزرگ میشه و باعث دلگرمی بیشتر مامانش ولی چیزی که برام خیلی واضح و روشن هست اینه که سپاس خداوند رو برای این همه کرم و بزرگواری نمیتونم بجا بیارم. خدایا عاشقتم.

و اما در احوالات این روزای پسرم بگویم که کلاس آزیتا جان همچنان به راهه و تقریبا شنبه ها دو ساعتی در کنار ایشون هستیم تا بر دامنه ی شعر های پسرم افزوده بشه بماند که پروژه ی مرخصی گرفتن از سرکار با محبت همکاران عزیزتر از جان شده یه فاجعه در حد تیم ملی ولی ما مصمم به مسیرمون ادامه میدیم و پیش میریم تا ببینیم خدا چی میخواد. تو کلاس هم یه روزایی خیلی خوب و عالی هستی و یه روزایی هم سر ناسازگاری داری و مهم اینه که وقتی دل میدی خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکنم یاد میگیری. آزیتا جون که کلی با شعر خوندنات ذوق میکنه و لذت میبره و با افتخار تعریف میکنه که یه شاگرد 4 ساله داره که مثل بلبل شعر میخونه و هر چند مدت یه بار هم قربون صدقت میره و کلی نازت رو میخره. هفته ی قبل داشت باهات شعر ای نفس خرم بادصبا رو تمرین میکرد که تو پرسیدی بادصبا یعنی چی و آزیتا جون گفت یعنی باد صبح و بعد شروع کرد ادامه ی شعر رو خوندن و یه مدت گذشت و وقتی هیچ عکس العملی نشون ندادی گفت آراد حواست کجاست؟؟ تو گفتی باد صبا مثل گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد راضیراضیراضیراضیراضیراضی و آزیتا جون کلی کیف کرد و گفت الهی من قربون اون عقلت برم.

بعد از اون هم قسمت مهد رو بگم که خدا رو شکر هر روز با من صبح ها همراهی و مثل قبل تا هفت و نیم تو ماشین میخوابی و بعد هم بیدارت میکنم و آماده سازی برای رفتن به مهد و از ظاهر قضیه مشخص و واضح هست که داره حسابی بهت خوش میگذره و در کنار دوستات حسابی لذت میبری البته بد اخلاقی هات رو بعضی اوقات داری و موقع رفتن به مهد اداهات سر جاش هست و نمیخوام راجع به این قسمت توضیح بدم فقط همین کافی که توی یکی از این روزا اینقدر حرص خورده بودم وقتی رسیدم خونه دیگه نمیتونستم بدنمو حرکت بدم و تا آخر شب همینجور بی حس بودم ولی قربون خدا برم که به ما مادرا اعصابی از جنس فولاد و آهن داده.

یکی از این شبا که در کنار تلویزیون دراز کشیده بودیم و مثل همیشه گفتی مامان من رو شکمت بخوابم و بعد از تایید من چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که خوابیدی و از همسرجان خواستم تا شما رو بذاره تو تخت که هنوز به اتاقت نرسیده دیدم داری بدو بدو میای و گفتی مامان من میخوام پیش تو بخوابم و یه کم بعد خوابیدی.

وقتایی که عطسه میکنی میگی: مامان یادت رفت به من بگی عافیت باشی و وقتی من میگم شما هم میگی تشکر

این هفته دو روزش رو هم با همسرجان اومدیم سرکار و آراد تو عقب ماشین خواب بود و  من و همسر هم مشغول حرف زدن و از این طرف و آن طرف بعد دیدیم یه صدایی از عقب ماشین میاد که میگه: شما دارین راجع به چی حرف میزنید؟؟؟؟؟؟شاکیشاکیشاکیشاکیشاکی

تو خونه هم که کلاً با همسرجان مشغول بازی کردن هست و از شمشیر بازی و اسب بازی و کشتی و فوتبال و همه ی اینا بگیر تا الی آخر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)